دلنوشته ای از رزیتا اشراقی

چیز دیگر.،
مرا ببینید
نوزده ساله بودم که خبر اعدام پدر، مادر و خواهر عزیزم را شنیدم. مرا ببینید وقتی اجازه دیدن اجسادشان را نداشتم و با هزار ترس و التماس فقط برای چند لحظه
اجازه اخرین دیدار با خانواده ام را یافتم. این بار اما دستان مهربان پدر و مادرم مرا در اغوش نگرفتند لیک لبخند جاودانه نقش بسته بر لبان پدرم و دستهای مشت شده اش نا گفته های بسیاری را باز گفت. پدر، مادر و خواهر من با سیزده بهایی دیگر در شهر شیراز به دار اویخته شدند و عشق و مظلومیت بهاییان را فریاد زدند و شما نشنیدید. عالم به فریاد امد و شما و امثال شما گفتید هیچ بهایی به جرم بهایی بودن در زندان نیست.
اجساد پدرم و پنج مرد بهایی دیگر بدون اطلاع ما به بیمارستان سعدی شیراز سپرده شد و اجساد مادر و خواهرم و بقیه شیر زنان شیرازی، مخفیانه در گلستان جاوید شیراز در گورهای نامعلوم ریخته شدند و شما و امثال شما مرا از حق برگذاری یک مراسم ساده در فراق عزیزانم محروم کردید و هر گز اجازه گزاردن شاخه گلی بر قبور عزیزانم را ندادید. اموال پدرم مصادره شد و نه قاضی به اصطلاح عادل و نه دادستان شیراز فکر تنها بازمانده این خانواده، یک دختر ۱۹ ساله را نکردند. اخرین تیر ترکش کمانشان را رها کردند و گفتند : ” از بهایی بودن تبری کن و مسلمان شو. یک شوهر خوب برایت پیدا می کنیم و اموالتان را هم پس می گیری”!!
بقیه زندگیم با این رنج البته همراه با افتخار سپری شد. ازدواج کردم، با جوانی بهایی که او هم از دانشگاه اخراج شده بود. پنج ماه بعد از ازدواجمان، او را به خاطر بهایی بودن و شرکت در جلسات بهایی و به خاطر خدماتی که برای دیگر بهاییان انجام می داد به یک سال زندان محکوم شد و شما و امثال شما گفتید و نوشتید که هیچ کس به خطر بهایی بودن در زندان نیست. زمان گذشت.
مرا ببینید
وقتی که دو فرزند دارم. یکی دو ساله و یکی چند ماهه و شوهرم برای خدمت سربازی رفته است و فرمانده اش صراحتا به او می گوید هر کس دو فرزند داشته باشد به منطقه نمی رود اما تو که بهایی هستی اگر صد فرزند هم داشته باشی باید به منطقه بروی و او را به منطقه جنگی اعزام کرد و هنوز صدای شما و امثال شما با سر افکنده به زیر به گوش می رسد که ” در حق هیچ بهایی به خاطر اعتقاداتش تبعیضی روا نمی شود”.
با نوری که بر زندگی ام انداخته ام ببینید مرا وقتی سه فرزند دارم. با انواع تبعیض ها و توهین ها در مدرسه درس می خوانند. هنوز به یاد دارم که معلم کلاس سوم فرزندم به بچه ها گفته بود برای ازمایش درس علوم مقداری یخ با خود به مدرسه بیاورند و به فرزند من گفته بود ” تو لازم نیست یخ بیاوری زیرا اب حاصل از ان نجس است” و همچنین دفتر مشق فرزندم را ورق نمی زد تا دستش به دفتر یک بچه بهایی نخورد. فرزندانم همه تیز هوش بودند ولی اجازه ورود به مدارس تیز هوشان را نیافتند چون بهایی بودند.
دو فرزندم به دانشگاه راه یافتند، اولی بعد از سه ترم تحصیل در رشته طراحی صنعتی اخراج شد. مسوول حراست دانشکده به او و شوهرم گفت : ” شما اصلا بیخود جای یک بچه مسلمان را اشغال کردید” و فرزند دیگرم بعد از ۴ ترم تحصیل در رشته حسابداری اخراج و تهدید شد که اگر پی گیری کند در خیابان مورد اصابت ماشین واقع خواهد شد و فرزند سومم هم با بهانه واهی و بلکه بی معنی “نقص پرونده” ، از ورود به دانشگاه محروم شد و باز شما روبروی دوربین و در حالی که مستقیم به ان نگاه نمی کنید می گویید “هیچ بهایی به خاطر بهایی بودن از دانشگاه اخراج نمی شود”. شوهرم هم تا کنون بیش از پانزده شغل عوض کرده است تا بتواند در کشوری که به ان عشق می ورزد توان زندگی یابد و فرزندانم هم ناچارا راه او را پی گرفته اند.
رنج نامه من پایانی ندارد. دو سال پیش در یک ظهر گرم ماه رمضان، ۵ مامور اطلاعات به منزل ما ریختند. دو باره و چند باره به حریم خصوصی خانه و خانواده ما تجاوز کردند. همه کتب و نوشتجات و جزوات مربوط به دیانت بهایی و قالیچه های منقش به نقوش مذهبی، خاطرات و دستخطهای قدیمی مربوط به نسلها قبل و خلاصه به قدر یک وانت جنس از خانه ما بردند و شوهرم را هم با خود بردند. شوهرم و نوزده بهایی دیگر که در همان روزها از شهرهای مختلف ایران دستگیر شدند به شهر یزد بردند. یک ماه در تحت بازجویی و باز پرسی و ازار و اذیت بودند و با قرار وثیقه ازاد شدند و اکنون بعد از دو سال به حبس از دو تا پنج سال محکوم شده اند. و هنوز شما می گویید انچه می گفتید.
ذهنم مملو از سوالاتی است که بی جواب مانده. مگر ما چه کرده ایم؟ ایا غیر از انجام امور مذهبی مربوط به جامعه خودمان و دعا و مشورت برای رفع مشکلات بهاییان بی پناه، چه خلافی انجام داده ایم؟ ۳۰ سال است که ساکن اصفهانیم. یزد کجا بود؟ وقتی برای تظلم و دادخواهی به یزد رفتیم رئیس دادگستری استان یزد به ما گفت : ” شما معاند هستید و در جمهوری اسلامی جایگاهی ندارید” و معاون ایشان با بغض و کینه ای قدیمی و با احساس افتخار از این ان اندیشه  ناب! می گوید : ” شما شهروند ایران نیستید و در قانون جایی ندارید و از نظر من حق حیات هم ندارید. اگر دست من بود می دانستم چه حکمی به شما بدهم”. می بینید که در زیر نظر شما

اطفال

مادامي كه اين اطفال در كنارت هستند تا مي تواني دوستشان بدار خود را فراموش كن و به ايشان خدمت نما، شفقت فراوان خود را از آنان دريغ مدار، مادامي كه اين موهبت با توست، قدرش را بدان و نگذار هيچ يك از رفتار كودكانه آنها بدون قدرداني بماند. اين شادماني كه اكنون در دسترس توست، مدت زيادي نخواهد ماند، اين دستان نرم كوچكي كه در دست تو آشيانه دارند، در حالي كه در آفتاب قدم مي‌زني هميشه با تو نخواهد بود. همينگونه اين پاهاي كوچكي كه در كنارت مي‌دوند و يا صداهاي مشتاقي كه بدون وقفه و با هيجان هزاران سوال از تو مي‌كنند، تا ابد نيستند. اين صورت‌هاي قابل اعتماد كه به طرف تو توجه مي‌كنند، يا بازوان كوچكي كه بر گردن تو حلقه مي‌شوند و لبان نرمي كه به روي گونه‌هاي تو فشار مي‌آورند، دائمي نيستند همينطور بدن‌هاي كوچكي كه در كنار تو زانو مي‌زنند و مناجات زمزمه مي‌كنند، هميشگي نخواهند بود پس دوستشان بدار و محبت آنها را جلب كن و تمام گنجينه قلب خودت را برايشان ارزاني بدار، روزهايشان را از شادي پر كن و در خوشي و شادماني معصومانه ايشان شريك باش، طفوليت جز روزي بيش نيست آگاه باش كه براي هميشه از دست خواهد رفت.                                  George Townshend